واجد على خان

39

علم الأبدان ( فارسى )

و آنچه در وى احتراق عام بود تلخ مىباشد و سوداى صفراوى تلخ‌تر مىباشد و سوداى بلغمى آنچه از بلغم مائى بود و تلخى آن مائل بملوحت بود و آنچه از بلغم غليظ باشد تلخ مائل بحموضت مىباشد يا مائل بعفوصت و سوداى سوداوى آنچه از سوداى رقيق باشد شديد الحموضت مىباشد و بطعم در آنچه به سركه مىماند و آنچه از سوداى غليظ باشد ترشى در وى كمتر بود و مائل بعفوصت مىباشد انتباه سوداى ناطبعى بر سه گونه است يكى آنكه از احتراق اخلاط بود چنان كه مذكور شد دوم آنكه از برودت داخلى يا خارجى خلطى از اخلاط منجمد شود و سوداى ناطبعى گردد اين قسم سودا عفص و خشن و غليظ باشد و بىحدت بود خاصه آنچه از جمود خلط غير حار باشد سوم آنكه در وى خون ناطبعى باشد و اين قسم را اكثرى از اطبّا ذكر نكرده‌اند بنا بر ظهور وى زيرا كه خون چون ناطبعى باشد بديهىست كه رسوب او نيز ناطبعى باشد باب چهارم در بيان مراتب اعضا واضح باد كه اعضا منقسم‌اند برئيسه و غير رئيسه و اعضائى كه رئيسه نيستند منقسم مىشوند بمروسه و غير مروسه امّا اعضاى رئيسه مبادى قوت‌هاست و بسوى آن حاجت باشد در بقاى شخص و بقاى نوع و اعضاى رئيسه كه مبادى قوىاند بحسب بقاى شخصى اعنى كه بقاى وجود حيوان من حيث الشخص معقوف بران‌ست آن سه اعضااند يكى از ان دل‌ست و دل مبداء قوت حيوانىست و حاجت بسوى اين قوت بنا بر آنست كه بدن مركب‌ست از عناصر اربع و هر واحدى از ان بالطبع خواهشمند مكان خودست و پيوسته در اراده الفكاك و جدائىست پس ضروريست احتياج بقوى كه آنها را تا زمان معهوده حيات بجز نگاه دارد و از همدگر جدا شدن ندهد و فاسد و متعفن نمىشود بدن ما دام كه اين قوت در وىست عضو دوم از اعضاى رئيسه دماغ‌ست و او مبداء قوت حس و حركت و ديگر قواى نفسانىست و حاجت بسوى اين قوت بنا بر آنست كه بعضى اشياى مضرّ بدن‌ست و بعضى نافع پس لازم آمد كه چيزى باشد در بدن كه بواسطهء آن بدن را شعورى بود بر ادراك ضارّ و نافع و قادر بر حس و حركت بود تا بواسطهء او طلب نمايد نافع را و گريز نمايد از ضارّ و آنچه بدين كارهاى مخصوص‌ست قواى نفسانىست و دليل ؟ ؟ ؟ اين قوت در دماغ سه چيزست يكى آنكه هرگاه بعضى از اعصاب را سخت بربندند يا قطع كنند از ماوراى آن حس و حركت باطل مىگردد دوم آنكه هرگاه اصل نخاع مند شود يا مقطع گردد